ܓܨغیر قابل چاپܓܨ
متولد بیست و سومین روز اسفند سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت
1اینجا هرچه هست و نیست از ذهن خودم می باشد. 2 قرار نیست تمام نوشته ها و حرفهای من را تو بپسندی. 3 حق داری هرچه دلت میخواهد بگویی،باور کن خواهم شنید. 4 حرفی میزنی ،چیزی میگویی از خودت بگو،از دلت،انچه گمان میکنی صحیح می باشد. 5 تنها 4 پست در صفحه ی نخست نمایش داده می شود.به بخش موضوعات مراجعه کن. 6 لطفا در مورد پست خاصی نظر میدهی،عنوان پست فراموشت نشود. 7 معمولا استقبالت بی جواب نخواهد ماند. 8 در نظر سنجی شرکت کن. و حرفهای نگفته ی من...
خدا نوشت هرچه خودت ميخواهي من هرچه خواستم نشد تو هرچه ميخواهي بنويس اين قلم اين پيشاني زيرش بنويس خودش خواست اما بدان.... ...تو خواستي تو!تو!و من ايستادم و نگاه كردم
ديگر فاحشه نويسي شدي كه بي پروا نام مرا مي اوري من از كنار تو رد ميشوم.دوري ميزنم و تو در امتداد درب هنوز ايستاده ايي اينجا خانه ايي براي ماست. من و تو و سكوت حرمت گذشته ها برايم مهم بود. ام همچنان خودم و خودم و خودم ميفهمي؟
من لياقتش را ندارم باور نميكند چرا؟ عزيزترين شدي براي من... كاش زودتر خوب شوي.كاش همين فردا ببينمت و چهره سفيد و زيبايت مثل هميشه باشد. براي من عزيز بودي.اما انگار خيلي عزيز شدي. ادمها تا اتفاقي برايشان نيفتد عزيز نميشوند.
اسمان برف ببار.ببار و سپيد كن. من روزهاست به انتظار زمستانم. مشكل ابگرمكن اكواريوم نيست! مشكل سنگ ريزه ها و صدفها هم نيست! مشكل خود اكواريوم است ماهي نمي خواهد.
گاهي ادمهايي هستند كه دلت را ميشكنند.غرورت را خورد ميكنند و احترامت را نگه نمي دارند.اما باور كن ايرادي ندارد براي يك بار هم كه شده لبخندي برايشان هديه كني.
ميكني و از خودت خجالت ميكشي.نا اميد نباش! دلت خوش باشد كه هنوز به ياد خدايي...
بدون خط خوردگي اين تنها برگ از خاطرات من است تاريخ نويس قلبم چيزي ننوشته است اين دست خط قديميست شايد يك سال و چند ماهي!
ما از خورشيد دور مي شويم ماه به ما نزديك ميشود و تو خواب مرا ميبيني شب ميرود ماه دور ميشود ما به خورشيد نزديك ميشويم من بيدارم ميشوم و خواب تورا خواب مهرباني هايت را هر روز تماشا ميكنم. كنار ساحل نشسته ام و خيره به انتهاي اب نگاه ميكنم.هرچه هست درياست.هوا تقريبا طوفاني شده است. دلم ميخواهد لباسهايم را در بياورم و دلم را بزنم به دريا كه ياد صحبت هاي راننده تاكسي مي افتم.مي گفت: امروز هوا طوفانيه جوون،به سرت نزنه بپري تو درياها! ارام نشسته ام كه چند نفري با كلي سر و صدا شيرجه مي روند درون دريا و كلي ذوق ميكنن.پلاك ماشينشان جفت 1 است.دستگيرم ميشود كه مسافرهاي تهران هستند.لبخندي ميزنم و بيخيالشان ميشوم. كم كم باران شديد ميشود.غير از من كسي كنار ساحل نيست.چند نفري هم درون ابند كه باران زياد هم برايشان مهم نيست ،به قول خودشان حال ميكنند. انگشتم را روي ماسه ميكشم؛چند خطي مينويسم و موجي مي ايد تمامشان را پاك ميكند.دلم براي خاطراتم تنگ ميشود.دوباره مينويسم و موجي مي ايد و پاكشان ميكند... لبم به غضه هاي ديروزم خنديد دوباره پابرهنه به كوچه دويدم من تمام هيكلم خيس ولي نمي فهميدم من از سكوت خيابان و هرچه هست ترسيدم دلم به دلهره افتاد كمي گرييدم دوباره زخمهاي كهنه دوباره اضطراب تمام خانه هم خالي دلم بدون دلدار كمي دويدم و ديدم كوچه عشقم تمام خاطرات كهنه،من از گذشته ها سيرم ببين و ببين اين چهره ام غمگين است دلم پر از محبت تو،ذهن من غمگين است گاهي چيزي ميگويند و به رهگذري التماس ميكنند.هر چند دقيقه هم كسي چيزي بهشان مي دهد.ان ها هم دعايي ميكنند و خيري مي خواهند. همينطور كه نگاهشان ميكنم با خودم فكر ميكنم واقعا فقيرند؟ و نمي دانم چرا دلم مي خواهد بگوييم نه.نه.نه اسرار دارم انها را خوشبخت بنامم! تضاد فكر و احساس. انها هنوز نشسته اند و از رهگذراني كه برايشان مهم نيست انها فقيرند يا غني چيزي ميگيرند.... ادمها راحت زندگي مي كنند. ادمها با هم بستني ميخورند. ادمها با هم فيلم تماشا ميكنند. ادمها خيلي خوب بهم عشق مي ورزند. ادمها خوب ناز هم را مي كشند. ادمها خيلي خوب... اما ادمها وقتي كه لازم باشد هيچوقت خود خواهي را كنار نمي گذارند زورگويي را كنار نمي گذارند و هيچگاه حاضر نيستند بهم احترام بگذارند. هيچگاه حاضر نيستند باور كنند كه طرف دوستشان دارد. هيچگاه حاضر نيستند باور كنند كه جدايي محبت اميز جدايي با خاطرات خوب بهتر از عشق با دعوا و كينه و خودخواهيست . ادمها اعصاب هم ديگر را ندارند. ادمها تنها غم خودشان را ميخورند. ادمها تمام طرف را دور ميريزند و فراموش ميكنند و تنها مي گويند به جهنم. ادمها تنها بعد از جداييشان گريه ميكنند و تنها ناراحت ميشوند. ادمها اصلا نمي دانند عشق چيست! ادمهاحاضرند تا اخر بيابان بروند اما خاطره خوششان را كنار همين سبزه زار تمام نكنند. چیزی میگویم.اسمش را صدا میزنم و عاشقانه نگاهش میکنم و پیشانی اش را میبوسم. دخترم همیشه لبخند میزند.چند باری گفتم که عاشق لبخندهایش هستم،او هم نقطه ضعف بابا را فهمیده و برای بابا مغرورانه می خندد. امروز دامن قرمزش را پوشیده .بلوز محبوبش را تنش کرده و بی پروا درون حیات می چرخد.گاهی دلم میرود میترسم زمین بخورد و دختر بابا زخمی شود.صدایش میکنم بی معطلی پیشم می ایدومی پرد دراغوشم. باز هم در اغوشم اوست و من حس پرواز میکنم.دستهایش را نوازش میکنم.کمی خاکی شده اند.پاکشان میکنم و میبوسمشان.پوست سفیدش مرا به یاد فرشته ها می اندازد،در اغوشم خودش را کمی به عقب می برد.محکم تر به اغوش میکشمش و فشار می دهمش.چشمهایش را درشت میکند.سیاهی چشمش مرا جذب میکند و باز بیشتر عاشقش میشوم. اشاره میکند که صورتم را نزدیک تر بیاورم.دوباره دهان کوچکش را روی گوشم می گذارد.دوباره بی صدا چیزی می گوید.و من گوشهایم را می دزدم. اخمهایش را در هم میکند.میگویم که لبخند بزند برایم ناز میکند و سرش را بر میگرداند.کمی قربانش میروم. دلش طاقت نمی اورد و لبخند میزند.خیلی خاطرم را میخواهد.لپهایم را با دستان کوچکش میگیرد و میکشد. زورش نمیرسد،خودم کمکش میکنم و مسخره بازی در می اورم.دخترم می خندد و می خندد اما باز هم چیزی نمیگوید. می گذارمش زمین.راه میرود و به بازی اش ادامه می دهد.سرش را رو به اسمان میگیرد و دستهایش را صاف می کند.کشیده به چپ و راست و مانند فر فره می چرخد.از چشمانش معلوم است کلی هیجان دارد. از چشمانش معلوم است که کسی را می بیند. کم کم می ایستد و بابا را نگاه میکند.می بیند که اشکهایم می بارد.زودی میپرد در اغوشم و با دستان کوچکش پهنای صورتم را پاک میکند.دوباره من و دخترکم و سکوت حیات خانه.دوباره فکر میکنم و دخترم نگاهم میکند.دوباره یاد خاطرات بد می افتم.دوباره حس میکنم تنها هستم و دوباره یاد ان تصادف وحشتناک می افتم. دخترکم روی پاهایم مینشیند.با دستانش اسمان را نشانم می دهد.اسمان ابریست.گمان میکنم یاد روز تصادف افتاده است.یاد ان روز ابری.یاد روزی که مادرش رفت و او دیگر حرفی نزد. *داستانی کوتاه از خودم. نمیدانم کداممان ابیم،کداممان ماهی اما شبی اهسته در گوشم گفت: من بی نیازم به تو و بی نیازی اب به یادم امد و فهمیدم که من ماهی هستم و او ... چند قطعه عکس چند مضمون تکراری تصویر سحر تصویر خواب روزانه تصویر انتظار اذان تصویر افطار و من هرچه جست و جو میکنم هیچ عکسی بوی بندگی عبادت زهد را نمی دهد تمام تصویرهای من سفره است و سفره است و سفره و تو سکوت کردی من التماس کردم و تو سکوت کردی من خواستم و خواستم و تو سکوت کردی من خسته شدم و تو سکوت کردی من شاد شدم و تو سکوت کردی من بلند بلند خندیدم و تو سکوت کردی من خواستم و خواستم و تو باز سکوت کردی من سکوت کردم وتو چیزی گفتی جواب من اری بود دوباره چیزی گفتی جواب من اری بود و همینطور ادامه دارد و تو میگویی و باز جواب من یک چیز است اری،اری،اری هرچه دلت میخواهد بگو باید ببینند که مورد خلافی همراهت نیست.هر کس که بخواهد از درب وارد شود همین قانون برقرار است. بررسی که تمام شد پایت به حرمش می رسد.سعی میکنی که محترم باشی.به دیدار بزرگی می روی. متواضعانه قدم بر میداری تا به به اوسط بزرگترین صحنش میرسی.بعد از ظهر است حدود ساعت 3،خورشید هنوز می تابد و تو هیچ چیز بجز مقصودت در ذهنت نیست.باز شروع به قدم زدن میکنی و صحن را دور میزنی تا به یکی از ورودی های اصلی میرسی.راهت را کمی کج میکنی و سرت را بالا میگیری،گنبدطلایی اش پیداست. از همان ابتدا هم پیدا بود و تو سرت را پایین گرفته بودی!شرم حضور داشتی.به دور برت نگاه میکنی شاید پاکی اطرافت را درک کنی. چهره ی هرکس شوق خاصی دارد و تو باز به راحت ادامه می دهی.میرسی به یکی از کفش داری ها. خادمی با لباسی سبز رنگ کفشهایت را میگیرد.از اینجا پا برهنه میشوی.کمی به ئور و برت که نگاه کنی هر چه هست زیبایست.معنویت،عشق،شفا و محبت.چند قدمی بر میداری صدای کسی بلند می شود. - شفای تمامی بیماران صلوات صداها بلند می شود و چهره ها شاد تر می شوند.کنار درب مجاور حرم شلوغی کم بیشتر است.پیداست صاحب خانه بدجور دست و دلباز است که این همه مهمان دعوت کرده است.راهت را کج میکنی و روبروی حرم می ایستی. -السلام و علیک یا امام رضا نفس عمیقی میکشی و ارام گوشه ایی می نشینی و دعا میکنی... لطفا در پمپ بنزین سیگار نکشید: واقعا فکر نمیکنی این سیگارت بیفته رو زمین اینجا اتیش میگیره؟ سفته موجود است: دوران اعتماد و سبیل گرو گذاشتن تموم شد. با بستنی وارد نشوید: فکر کردی حمال مفتی اینجاست اب بستنیتو از رو زمین جمع کنه؟ لطفا درب را اهسته ببندید: فاکتور بدم؟بابا به پیر به پیغمبر چند روز پیش کلی خرج در کردم. اتوبوسرانی خصوصی: بی خود دلتو صابون نزن باس پول بدیا! ورود اقایان ممنوع: اخه مردک تو تو فروشگاه زننو چی کار داری؟؟؟ لطفا با وقت قبلی وارد شوید: فکر کردی اینجا بیکاریم ما،که میخوای سرتو بندازی بیای داخل. طرح جدید ایرانسل: سیمکارت ارزون تر شد باز. از اوردن همراه خودداری کنید: شام کم بیاد تقصیر خودتونه ها گفته باشم. از دادن نسیه معذوریم(چیز نویس می گوید): مرتیکه فک کردی من از دیوار مردم میرم بالا اینارو می دزدم؟؟! و تورا از دستان تقدیر تحویل می گیرم و ذکر خدایا !شکرت بر لبانم جاری می شود اولش اسان است خوشحالی و شوق دستیابی به تو می توان حس زیبایی را تجربه کرد اما کمی که حقیقت را درک کنی می فهمی که تو میراثی گرانبهایی دشوار است دشوار! سپر کن و دوباره حرفهای مارا بگو.دوباره لباس ورزشیت را بپوش.دوباره دستکشهایت را در دست کن.ناصر خان دوباره حرفهایت را رک بگو.دوباره برگرد به دهه 50.دوباره دو جام بگیر و حذف نشو. ناصر خان،دوباره فریاد بکش...تیم جلو.اینبار ما شاگردانت.من و دوستانم.ما چند نفری که در ایرانیم،همین چندملیون نفرمان.دوباره برخیز و بازو بند کاپیتانی را ببند و باور بکن نظر سنجی برنامه90 همینجاست. ناصر خان بر خیز. *از استفاده کلمه روک بجای رک پوزش میخواهم *به سفارش بعضیا فونتش رو بزرگ کردم. خدایا!کسی را نزد من بفرست که همراه خودش،بهترین شیره ی دنیا را بیاورد. خدایا به او بگو ،بر سرم شیره بمالد و کلاه بزرگش را بر روی سرم بگذارد. شاید دیگر اینده تلخم را نبینم. *از استفاده کلمه خودت بجای خودش پوزش می طلبم. عکس از :zoomnews.ir به نام نامی سرباز ،به نام ارامش بخش ناموس.به نام سرباز ملی،به نام افتخار و عزت و سربلندی/به نام سرباز وطن، به نام اموزشی،پادگان و تیر تفنگ/به نام یکی دو ساعت برگه مرخصی،به نام کوله به دوش و کنار جاده منتظر تاکسی/به نام سرباز،به نام هرچه امنیت است جاری/به نام گرمای جنوب،به نام سرمای غرب/به نام جنگنده و درگیر با اشرار شرق/به نام سرباز،به نام سکوت معنا دارش،به نام افتاب و کلاه پره دارش/به نام نامی سرباز، به نام ستاره های دوشش که در اسمان میهنم می درخشد/به نام او که نباشد؛سکوت کشورم می شکند/ به نام نامی سرباز ،به نام 3 ماه اموزشی/به نام غروبهای غمبار اموزشی /به نام معرفتش به نام هم خدمتی/به نام تنها اسکناس جیبو دادنش به هم تختی/به نام اولین مردی که غیرت ایران است/به نام انکه برایم،نماد ایمان است/به نام نامی سرباز ،به نام تلفن باجه ایی/به نام دوشهای زورکی، کارهای اجباری/به نام نامی سرباز،به نام اشکهای شبانه/به نام او که نمیگیرد؛بهانه های بچه گانه... به نام نامی سرباز.... مخ و مخ و مخ و مخالفم چند ماهی بود دختر 6 ساله اش از او خواسته بود تا به پارک بروند ام همیشه می گفت :نه! نمی شود!کار دارم.بعد از ظهر یک روز دخترک دوباره از پدرش خواهش کرد و این بار پذیرفت. دست دخترش را در خیابانی که به پارک ختم می شد گرفته بود و با هم قدم می زدند.رسیدند به یک دکه سیگار فروشی.دست در جیبش کرد و تنها اسکناسش را یک بسته سیگار خرید. دخترک دلش ادامس می خواست.به پدرش گفت.پدرش در حالی که یک نخ سیگار را روی لبش می گذاشت گفت: نه،پول ندارم! سفید اندیش سلام.داستان بالا در تاریخ دوشنبه/20/تیر/1390 در روزنامه جام جم/ ضمیمه چهاردیواری صفحه 13 چاپ شده است. باور کن چیزی نمیدانم/باور کن نمیشناسمت/باور کن نمیدانم که بودی/چه بودی و چه کردی/باور کن من نمی شناسمت/باور کن که نمیدانم اهل کجا بودی/نمیدانم پدرت چه کاره بود چه اوضاعی داشتی/باور کن نمیدانم اگر حالا بودی/سوار خودروهای پلاک قرمز بودی/نمیدانم محافظ داشتی/نمیدانم کاندیدای ریاست جمهوری میشدی/نمیدانم اعتراض میکردی یا اعتراض میشدی/نمیدانم حالا هم که بودی لبخند میزدی/باور کن نمیدانم اگر حالا هم بودی سوار استیشن دوران جنگ میشدی/دانشگاهی میرفتی که خودت لیاقت پذیرفته شدنش را داشتی/یا نمیدانم که اگر بودی خدای نکرده کپسول اکسیژنی می شد یار و یاورت/نمیدانم اگر حالا بودی بخاطر چند بسته دارو منت بالا دستانی را میکشیدی که روزی سربازت بودن/باور کن نمیدانم اگر حالا هم بودی مثل ان هم قطارت که شبی کنار درب بیمارستانی دیدمش،میگفتی بریده ایی یا نه/نمیدانم اگر بودی موهاو ریشهایت را میتراشیدی/نمیدانم خانه ات را از کجا میخریدی/همسرت را به کجا برای مسافرت میفرستادی/ من نمیدانم باورکن. باور کن تنها چیزی که از تو میدانم همین است/ابراهیم همت/نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر/ نه حاج ابراهیم همت/نه سردار خیبر/نه فرمانده ی جنگ/نه هیچ چیز دیگر/فقط دلم میخواهدبگویم ابراهیم همت. بگذار برایت چیزی بگویم،اولین بار که تصویرت را دیدم،برچسب عکسی بود درون کتاب دوستم.لبخندی زده بودی و صورتت اسمانی بود/پرسیدم تصویر کیست؟/دوستم هم که فهمیده بود نمیشناسمت/پزت را داد و گفت:/ دایی ام،شهید شده است/و هیچگاه نفهمید که من هم دلم خواست دایی ام باشی/بعد ها فهمیدم که سرکارم گذاشته است و دلم خواست؛/دایی همه ما باشی حاج ابراهیم همت. دایی ما تو هستی ابراهیم همت،نمیدانم اگر بودی، باز هم دایی ما میشدی/باز هم سوار استیشن می شدی/ نمیدانم ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
همه میگویند بیا،تورا به خدا باور نکن.ما همه اهل کوفه ایم.![]()
![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
| |

